۲۶ تيرماه مراسم اولين سال درگذشت دكتر ابراهيم عادلي بود.

 

و به این بهانه من دلم ميخواد چند خطي بنويسم...

 

 خيليها آمده بودن.و اماخيلي هاي ديگه نيامده بودند.و من ناراحت از بي مهري اينها به كسي كه بند بند زنگيشون رو مديونش  هستند.خوب شايد ديگه دكتر نفعي براشون نداره،اما جايي كه استاد جزيره اي با اون حالشون براي ابراز همدردي با خانواده استاد به مراسم ميان ، هزار افسوس به حال بعضي ازتازه به دوران رسيده هاي عرصه جنگل كه حتي ذره اي  از منش استادشون رو به ارث نبردن. اما باز هم من گمان ميكنم دكتر عادلي كينه اي از اينها به دل نداره چون او با كينه بيگانه بود.وهنوز هم روحش حامي ماست.

راستي پسرشون هم آمده بودند دكتر رضا عادلي و چقدر با ديدن ايشون من به ياد استاد افتادم. وبه ياد آخرين روزي كه استادم رو در بيمارستان و در بستر بيماري ملاقات كردم و هرگز گمان نميبردم كه اين آخرين روز زندگي ايشون و آخرين ديدار ماباشه.

 

چقدر دلم براش تنگ شده................

 

من به همسر بزرگوارشون كه با متانت وخوشرويي به همه خوش آمد گفتند وازهمه تشكر كردندوبه پسر محترمشون وبه دختر گرامي ايشون كه يادمه زمانهايي كه دكتر خارج از طهران بودند با ايشون  سر ساعت تماس مي گرفتن كه نكنه  استاد يادشون بره داروهاشون رو مصرف كنن، عرض ميكنم كه افتخار كنيد كه همسر وفرزندان چنين مردي هستيد كه حتي خيلي از كارهايي رو كه ايشون براي همه كردند چه همكاراشون و چه شاگرداشون رو هنوز شما نميدونيد وخودش  ميدونه و خداي خودش.

 

دكتر هميشه زنده است بيشتر از من،  طولانيتر از همه ما. روحش شاد

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجهء گلهای نیلوفر صدا کردم ...
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
ترا از بین گلهایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم ...

و تو در پاسخ آبی ترین موج تنهایی دلم گفتی :::
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی !!!!!
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم ...

همین بود آخرین حرفت ...
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت ...
حریم چشم هایم را بر روی اشکی از جنس بلور و غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم ...

نمی دانم چرا رفتی ؟؟؟؟؟
نمی دانم چرا ؟؟؟؟؟
شاید خطا کردم ... و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی !!!
نمی دانم کجا ؟؟؟ تا کی ؟؟؟ برای چه ؟؟؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد بر من همان باران شبانه ی عاشقانه !!!!!
و بعد از رفتن تو رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد !!!
و بعد از رفتن تو آسمان چشمانم خیس باران بود .....
و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت .....
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد .....
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد !!!
کسی فهمید که تو نام مرا از یاد خواهی برد .....
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد ...
هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگردد .....
برگردد ... برگردد ... برگردد ...